این وبلاگ هک شده
برای دریافت پسورد اون می تونید با ارسال یک کارت شارژ (هر چقدر کرمت کشید، ۱۰۰۰-۲۰۰۰-۵۰۰۰، هر کدوم که تونستی!) به ای میل تابوت ساز پیر (old_coffin_maker) رمز رو بگیرید. آیدی مال یاهو هستش و ای میل کنید.
آفلاین فایده نداره!![]()
من هم به همون ای میلی که شارژ رو ارسال کرده رمز رو پس میدم. راستی پیام های خصوصی وبلاگ رو فعلا منتشر نمی کنم. اما اگه شارژ ارسال نشه شاید مجبور شم!![]()
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 5 خرداد1390 ساعت 11:39 PM موضوع | لینک ثابت

هوالحبیب الذی ترجى شفاعته ***** لکل هول من الأهوال مقتحم
ترجمه : او دوستی است که در همه پیشامد ها و حوادث ناگوار امید شفاعتش می رود
این تصویر قفل درب خانه حضرت زهرا (س) در حرم شریف پیامبر(ص) است.
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 2 خرداد1390 ساعت 3:53 PM موضوع | لینک ثابت
طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر ،
این هم نشان ما ؛
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر !
(دکتر شفیعی کدکنی)
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 24 فروردین1390 ساعت 11:5 AM موضوع | لینک ثابت
"خوب اومد، شرط اصلیش توکل به خداست"
خیلی وقت پیش بود که این جوابو گرفتم
و دلیل محکمی شد برای موندنم
خوبه
چی بهتر از این ؟!
اما حکمت توکل !!!
مگه چی تو این موندنه که همچین شرط سختی همراهشه !
توکل !!!
خیلی سخته ها
میدونی یعنی چی ؟؟؟
یعنی وکیل و صاحب اختیار قرار دادنش
یعنی سپردن همه چی به اون
به اونی که تو حکمت خیلی از کاراش میمونی
و همون موقع شد که این آیه رو خوندم و شدم اهل .... :
" حسبی الله ...."
و ماه ها بعد شد حکم (با فتحه) بینمون
رفت تو دوتا کاغذ با خط خودمون و میانجی ای برای ....
که هر چی پیش اومد بگو؛
"خدا مرا بس است....."
" محبوبم
هزاران بار شکر برای بهشتی که زودتر ازوعده ت تجربه ش کردم . "
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت 12:11 PM موضوع | لینک ثابت
پروردگارا ،
ای خالق آسمان ها و زمین،
ای دانای عالم پیدا و پنهان ،
تو خود میان بندگان در آنچه خلاف و نزاع برانگیزند حکم خواهی کرد...
(زمر 46)
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 19 خرداد1389 ساعت 11:15 PM موضوع | لینک ثابت
|
طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی امام علی(ع) کودکیات را به یاد بیاور و تنها برای چند لحظه دلت را ببر به آن روزها... به روزهایی که شاید دلخوش آرزوی یک اسباب بازی زیبا بودی... که تمام شادیات خوردن یک خوراکی خاص بود و دنیایت خلاصه میشد در یک جشن رنگارنگ و شاد یا یک مسافرت... شاید به بعضیهاشان رسیده باشی پس طعم لذتش را به یاد آور ...و شاید بعضیهایش هیچ گاه برآورده نشد و حسرتش در طی سالها و در پس غبار دغدغههایت گم شده... اما... این را بدان که امروز کودکی هست که میتوانی طعم لذتی که چشیدی به او هم ببخشی یا غبار حسرتی که بر دلت ماند از دل او بزدایی... اما این کودک با تو تفاوتهایی دارد. او شاید کودکی است بیمار و بستری در بیمارستان، یا کودکی معلول ذهنی، شاید هم کودک کار و خیابان ... هر چه که هست یقین بدان سهمی از محرومیت دارد ... و اینجاست که تو میتوانی با برآورده ساختن آرزویش - که تمام دنیای اوست - به او دنیایی ببخشی به بزرگی کعبهای شاید. سهم او کعبهی آرزوهاست... که آرزوی کودکی محروم را در دل دارد و سهم تو نیز میتواند کعبه کریمان باشد که نوید بخش نور است در دنیای کوچک و تاریک او... نشانی اینترنتی: www.kabe-kariman.com |
||
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 18 خرداد1389 ساعت 2:48 PM موضوع | لینک ثابت
... روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش میدهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصيدند همهی روزها شبيه هم میشد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
...
(شازده کوچولو)
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 2 خرداد1389 ساعت 4:43 PM موضوع | لینک ثابت
برای تو و خویش
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان
ببیند
گوشی
كه صداها و شناسه ها را
در بی هوشیمان
بشنود
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم .
(مارگوت بیکل)
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 20 اردیبهشت1389 ساعت 12:55 PM موضوع | لینک ثابت
بانوی پریشان شبهای دغدغه!!
خود را در آغوش بگیر و بخواب
هیچ کس آشفتگی ات را
شانه نخواهد زد!
این جمع
پر از تنهاییست ...
خیلی جدی نگیرید یه دلتنگی زودگذره
شایدم دیرگذر!!!
نوشته شده توسط مریم در شنبه 21 فروردین1389 ساعت 6:25 PM موضوع | لینک ثابت
من آفتاب درخشان و ماه تابان را
بهين طراوت سرسبزي بهاران را
زلال زمزمه روشنان باران را
درود خواهم گفت
صفاي باغ و چمن
دشت و كوهساران را،
و من
چو ساقه نورسته
باز خواهم ُرست
و در تمامي اشياء پاك تجريدي
وجود گمشده اي را دوباره خواهم جست
(حمید مصدق)
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 17 فروردین1389 ساعت 11:47 AM موضوع | لینک ثابت
از شب جشن تا حالا همه ش بچه کوچولوهای خونه مونن که جلو چشامن و صداهاشون تو گوشم و یه نگرانی....
برق نگاه حسینم و اون خنده های نخودیش که دلمو میبره ، ماچی که آخرش برا یه بارم که شده بعد عوض کردن لباسش که تو رودروایسی افتاده بود با رضایت خودش ازش گرفتم، قرای مهدیه و عالم قشنگی که برا خودش داشت و توش حال میکرد، اداهای مهدی که ملا شده بود و چقدم نقشش با تکیه کلاماش متناسب بود! و نگرانی دائمش بابت سبیلاش که رنگش نره، شر بازیای عرفان و بازم با آب و تاب تعریف کردن از خراب کاریاش و چون میدونستم نصیحت کردنش هیچ فایده ای نداره این دفعه فقط باهاش خندیدم ، آرش کمانگیرمون که برام جالبه رقصو از کجا یاد گرفته ! ابوالفضل آشپز باشی که چه زجری می کشید از بودن کلاه رو سرش و فقط به خاطر قولی که نفیسه برا شام بهش داده بود تونست مدتی تحملش کنه ، قلای دختر 4قلوها که الحق هیکلشون مناسب نقشاشون بود؛کفشدوزک و زنبور، سمیه که همیشه شاکیه و دلخور، فاطمه که رو اعصاب مجری بود و مهم این بود که حسابی از خودش راضی بود و بهش خوش میگذشت ، جمع بازیگرای تئاتر و دوستان و حرفاشون که یواشکی شنیدم و دیدم اینام بعله(جون به جونشون کنی پسرن دیگه از همون موقع که تو قنداقن تو یه عوالمی سیر میکنن که....) خانمی و نجابت الهه، غرغرای محمد رضا که فکر میکرد جایزه جمع کردن آشغالا حق اون بوده و حقشو خوردن و پروانه که همین شکایتو پیش من آورده بود، پوریا که همیشه در حال تشکر و قدردانیه،رحیم، اسماعیل، نسترن، اول خان ،ساغر،مهدی ها و......
خدایا پاک و معصوم تر از این جمعو کجای دنیات میشه پیدا کرد؟
قشنگ تر از شادیا و خنده های از ته دل این بچه ها چیزیم هست؟
بعد از دیدن این همه زیبایی نگرانی از آینده شونه که آزارم میده، یعنی چی میخوان بشن؟ کسایی قراره بشن شبیه پدر مادراشون که از زندگی هیچی ندیدین جز زشتی!؟
خدایا نمیخوام اینطوری بشن نمیخوام،
نمیخوام دیگه تو خونواده های بچه هام فقر ببینم، اعتیاد ببینم، بی سوادی ببینم، بیماری ببینم،
زشتی رو نمیخوام ببینم،
خدایا میدونم حرف بزرگیه ، بزرگتر و بیشتر از توانم اما با تمام وجودم ازت میخوام که به جمعمون کمک کنی که تک تکمون برای این بچه ها ناجی باشیم؛ مسیح باشیم ، محمد باشیم ، مهدی باشیم...
اله م کمکون کن ، کمک کن که تو این راه پاهامون محکم و استوار باشه و سست نشه حتی برای یک آن
مهربانم ازت میخوام که آفریننده ی زیبایی باشیم و بس.
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 23 اسفند1388 ساعت 12:13 PM موضوع | لینک ثابت
ادامه:
همه غریبه ن ...!
نمی دونم چرا این جمله از بچگی تا حالا همیشه همراهم بوده !
شاید اون وقتا معنیشو درست نمی فهمیدم و فکر می کردم بزرگتر که شدم همه چی درست میشه
اما حالا انگار یه چیزایی داره دستگیرم میشه و با تمام وجودم حسش میکنم
همه غریبه ن و دنبال پیدا کردن گمشده شون...
از وقتی که یادمه همه ش احساس غربت بوده و تنهایی ، حتی تو خونه م ،حتی تو بهترین جمعا ، حتی کنار عزیزترینام.
فکر میکنم این احساس تو همه آدما باشه ، یعنی تو فطرت همه س!!!!
همه این شلوغیا، تقلاها، دویدنا، خوبی کردنا، بدیا، لذتا، سختیا و....
همه و همه بی قراریه،
بی قراری،
بی قراری،
چه واژه آشنایی !
وقتایی خیلی ملموس تر میشه که هیچی آدمو آروم نمیکنه ، هیچی هیچی هیچی جز خودش....!
آخ که چقد دلم میسوزه برا دورافتاده ها ...
فقط میتونم بگم
تو را به اندازه تمام تنهایی ها و دلتنگی هایم
دوست دارم ...
نوشته شده توسط مریم در شنبه 22 اسفند1388 ساعت 2:20 PM موضوع | لینک ثابت
چند شب پیشا خواب پیدا کردن گمشده ای رو می دیدم که تو خواب برام خیلی عزیز بود و تو بیداری نا آشنا !!!
ادامه دارد...
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 9 اسفند1388 ساعت 12:19 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 3 اسفند1388 ساعت 8:42 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 3 اسفند1388 ساعت 8:7 PM موضوع | لینک ثابت
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سهشنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشهها گذشت
بیتابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 3 اسفند1388 ساعت 7:45 PM موضوع | لینک ثابت
چه شب بدی بود امشب. مثل اینکه قسمت نیست برم. یعنی انقد نالایقم؟!! شاید ...
خوب دختر خوب اونجا که جای هرکسی نیست نمیتونی که همینجوری سرتو بندازی را بیفتی بری جایی که فقط عشقه و عشق.
می دونی یعنی چی؟
یعنی طور سینا... واقعا موسی خدا رو دید؟ دید؟ مگه میشه مخلوق الهو ببینه ؟؟!! اگر موسی دیده پس...
پس کاملترین بنده س.
اگر... پس چرا پیامبر خاتم نبود؟!
شاید اینو وقتی فهمیدی که عشق بازیشو با محمد....کهعص ...
اااااااا از حاج همت رسیدی به محمد؟؟ نه اصلا به حاجی ام نرسیده بودم . آره چیزی از حاجی نگفته بودم که...
چرا داشتم خاطره چند روز پیش سر مزارشونو مینوشتم ,آره به درد و دلات با حاجی رسیدی که اشکات امونت نداد و نتونستی ادامه بدی .
نه فقط اشک , قلمت دیگه نتونست ادامه بده. مگه میشه حرف دلو رو کاغذ آورد؟چه قلمی میتونه بنویسه؟؟
چقد قشنگه , به یاد جمعیت آبی گرفتیش , دگر خواهی , !!!واقعا دگرخواهی؟؟!!
خوب شد از دگر خواهی گفتی . اندازه ی دگرخواهی حاجی چقد بود که چشمایی که ژیلا مسحورش بودنو داد , راستی چرا حاجی از ناحیه چشماش شهید شد؟؟!!!
امروز یه چیزایی میگفتی ,آهان , شاید چون ژیلا فکر میکرد اون چشما همیشه مال خودشه ,خود خودش. اما بعدش بهش فهموند که مال اون نیست , مال هیچکی نیست....مال معشوقشه . عاشق یا معشوق.....؟
ببین از کجا به کجا رسیدی!! خب دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند.... همیشه واسه ..بازیات اینو بخون و خودتو راحت کن....
یعنی میشه؟! چیزی در درونم نوید میدهد که... آره نوید میده که میرم , بالاخره که میری , نرفتی ام میبینی , واقعا میبینی؟!!...
بازم رسیدی سر جای اولت که ,
شراب طهوری هست؟!...
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 2 اسفند1388 ساعت 0:40 AM موضوع | لینک ثابت
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
نوشته شده توسط مریم در شنبه 1 اسفند1388 ساعت 9:24 AM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
روی بنما و وجود خودم از یاد ببر ...
فهرست اصلی
دوستان
عشقم ...
جمعیت امام علی(ع)
خونه مون
نفیسه
ستاره
وحیده
حمیدرضا ذکیانی
محسن دولتشاهی
سمیرا،غزاله
پریسا
منصور موسوی
محمدعلی صدری نیا
سمیرا صفاری
فاضل نظری
یک عاقد
زهره
فرشته
فاطیما
کربلای دژ
علیرضا آمیزطبع
تنهاترین ستاره
طنین
نوشته های پیشین
90/03/01 - 90/03/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
طراح قالب
POWERED BY